تبليغاتX
هفت شهر عشق
هفت شهر عشق
قالب وبلاگ
از نخستین نگاه پرهیزم
پیش عشق از گناه پرهیزم
تو چه داری که من برابر تو
از نگاهی به ماه پرهیزم؟
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 19:9 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
باز می خواهد که دلداری کند
طره مویش٬ سبکباری کند

پیچ و تابی بر بلورین گردنش
قصد دارد تن ز جان  عاری کند

رقص رقصان٬ دست افشان می دود
پیش چشم خلق بازاری کند

دست من سرشار خواهش٬صد دریغ
یار کی خواهد مرا یاری کند؟

عشوه کم کن فتنه مردم فریب
دلبر ما کی جفاکاری کند؟

گفت بعد از هجر او رنج فراق
سهل می آید٬ چو دشواری کند

خاک پایش طوطیای چشم شد
تا دوچندان در پی اش زاری کند

تیره چشم از هجر و او گفت از جفا:
سرمه چشمت سیه کاری کند

دست بر دامن فشاندم کای رفیق
بعد تو شهری عزاداری کند

زود بود :آمد ملک از عرش رب
یوسف ما را خریداری کند.

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 21:6 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
یکسال گذشته و درگیری های این زندگی هنوز نذاشته برگردم

دیگر امیدی نیست..

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 12:41 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

دوباره حس گم شده، میان گریه های من

خدا کند کسی مرا، بخواهد از برای من

 

 تو مهربان، نشسته ای، به گوشه ای و دلخوری

و اعتنا نمیکنی به اشک و ناله های من 

 

به چشمهای روشنت، قسم که دوست دارمت

ولی سکوت می شود، گهی ز غم صدای من

 

تمام جسم و جان من، برای تو فدای تو

چه فرق میکند تورا، وجود یا فنای من؟

 

نگاه کن مرا، مه ام، به یک نگاه زنده ام

بگو که رنگ میدهد ،  به پیش تو حنای من

 

چه شکوه ای ز خود کنم؟ منی که سر به پا بدم؟

چه "دانه چیدنی" شده، صلای من خدای من (1)

 

تو سرد می شوی ولی، دلم همیشه روشن است

که صبح سایه افکند، به روی سر همای من (2)

 ==================================================

(1)پيامبرصلي درباره شخصي که با شتاب زدگي، نماز مي خواند، فرمود: عمل اين شخص مانند نوک زدن کلاغ بر زمين براي برچيدن دانه است.

(2)هما:پرنده سعادت

 

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 15:10 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
برای او که در اوج ناامیدی نه میتوانست و نه میخواست ببیند...

به گوشش بخواندیم :"ما با توایم"
سر حرف ما را شنیدن نداشت

نشستیم و بر ناله اش اشک ریز
ولی دردی از قلب او برنداشت

سرودی بخواندیم و بیدار باش،
و او قصد بیدار گشتن نداشت

هراسان به هرسو دوان، میدوید
درنگی،نفس راست کردن،نداشت

فرو مانده در بازی روزگار
ولی قصد بیرون کشیدن نداشت

صدایش نوایی بدون امید
و دستش کمکهای ما را نخواست

دلش را به دریای پرتاب زد
و روحش هوای رمیدن نداشت

چنان بی نوا زار و افسرده بود
تو گویی که مهرش دمیدن نداشت

برفتیم و گفتیم:"ما با توایم"
که این راه را تک برفتن خطاست

بر او شمع دادیم و راهی نشان
ولی چشم او سوی دیدن نداشت.

بهمن 85
[ چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ] [ 1:12 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
نسخه ی اتوکشیده ی شعر قبل تر !!!!!!!




ای جمعه ها قربان تو 
فخر خدا ایمان تو 
انجام من فرمان تو 
جانم فدای جان تو 


"درهای جمعه بسته و 
دلهای مردم خسته و 
 از قلبها حق رسته و 
آیینه ها بشکسته و 

دشمن فراوان لشکر و 
ایمان ما هم ابتر و  
مظلوم دین برتر و  
امن یجیب المضطر و 

اینجا رضا (ع) در غربت و 
وارونه دین امت و 
در فهم حقش بدعت و
قرآن برای زینت و

یاسین به مَدّـ ممتد و
کو آیه ی نهی از بد و
سبحانک یا ایزد؟ و
مخلوط هر نیک و بد و

گشته هنر طنازی و
دشمن ز اینها راضی و 
نفس است بر ما قاضی و 
این است رسم بازی و 

دلها ز یادت عاری و 
کار همه بیکاری و 
دستان مردم خالی و 
شرک است هر سو جاری و 

دیگر کسی پیمانه و 
کوی و بر میخانه و 
حتی نشان از خانه و
جانانه میداند مگر؟" 

دستی به سوی آسمان   
دیگر ندیدی،   الامان 
کی میهمان منتظر 
ناخوانده می آید ز در؟؟ 

[ سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ] [ 1:14 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
شعرت را میخواهی که فریاد زنی

همچون تمامی بی قانونی های آشکار

صدایت را مبندند.

چه زمانه ای شده

حصارهای واقعی در دنیای مجازی هم راحتت نمیگذارند

همیشه یک جای حرفت بد است

همیشه بخواهی نخواهی انگشتت -ولو با 180 درجه اختلاف- به سمت آنها نشانه رفته.

در دنیای پرهیز و گریز

همیشه مشکوکیم.

"شعرت بودار است آقا..

عوضش کن..

طوری که به قامت اتوکشیده کسی برنخورد

طوری که هرکی آن را میخواند حالیش شود دنیای ما پاک است"

چه خیال باطلی

قرن 21 است آقاجان

بچه ها بزرگ شده اند

با آبنبات های چوبی نمینشینند پای حرف هرکسی

اینجا تاریخ تکرار میشود

و زمان همیشه آبستن یک حماسه است

من خوب نیستم اما سرم هم درد نمیکند

در فراق تو میگویم که جمعه هایم را به جای ندبه خوانی ات تا ظهر در خوابم

وای اگر صبحی که می آیی چشمانم باز نباشد...

چگونه میتوان شیرینی خواب جمعه را با دیدار رویت قیاس کرد؟


در شعرم همه چیز را خط میزنم

چون من تنها یک بزدل اما عاشقم

تنها همین جمله را نوشتم:

"در فراقت سه نقطه کافیست

..."

[ یکشنبه نهم خرداد 1389 ] [ 11:43 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
ای جمعه ها قربان تو

فخر خدا ایمان تو

انجام من فرمان تو

جانم فدای جان تو


"درهای جمعه بسته و

دلهای مردم خسته و


دشمن فراوان لشکر و

ایمان ما هم ابتر و

مظلوم دین برتر و


عیش جوان عیاشی و

ارشاد ما هم ناشی و


گشته هنر طنازی و

دشمن ز اینها راضی و

سلطان به جای قاضی و

این است رسم بازی و


دلها ز یادت عاری و

کار همه بیکاری و

دستان مردم خالی و

شرک است هر سو جاری و


دیگر کسی پیمانه و

کوی و بر میخانه و

حتی نشان از خانه و

جانانه میداند مگر؟"


دستی به سوی آسمان

دیگر ندیدی،   الامان

کی میهمان منتظر

ناخوانده می آید ز در؟

[ دوشنبه سوم خرداد 1389 ] [ 0:19 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

کاش دلم شیشه بود،میزدمش، می شکست

گریه امان می برید،اشک به رخ می نشست

 

کاش زمین ساده بود ، یا که مزین به تو

بود هویدا به هر ، ناحیه ای عکس تو

 

کاش مرا عشق بود، عقل به کارم نشد

دانش و علمم که هیچ، یاور و یارم نشد

 

کاش مرا در پی ات، خواهش وصل تو بود

عقل و دل چون منی، عشق تویی می ربود

 

خسته شدم، سنگی ام،پر ز هوس، رنگی ام

پیش سفیدان تو، تیره نه، من زنگی ام

 

زندگی ام خالی است، از تب و تابت خدا

می بده نوشت کنم، کن ز حواسم رها

 

قلب مرا نرم کن، دیده ی من اشکبار

دست رسد دامنت، گریه گنم زار زار

 

کاش دلم شیشه بود، با ترکی می شکست

سوی تو میکرد قصد، پیش تویی می نشست

[ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 ] [ 21:11 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

زیبا ترین صبح

طلوع نخستین چشمهایم بود، در تحدب روشن چشمهایت

وقتی به جای بوسه خورشید، با بوسه تو از خواب برخاستم

وقتی بجای زنگ ساعت ، صدای تو می آمد

و من همیشه تشنه ی شنیدنم

لالایی "دوست دارمت" میل خواب را در من بیدار می کند

زیباترین صبح ؛ خورشید روی تو

بر سرزمین بسترم تابید

و برفهایی را آب کرد که 20 سال پیاپی در من باریده بود...

اسفند 88

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ 18:41 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب