تبليغاتX
هفت شهر عشق
هفت شهر عشق
قالب وبلاگ

دلم تو را که نبینم بهانه می گیرد

به کنج سینه ام انگار جا نمی گیرد


دو چشمم اگر بر رخت نیفتد زود

هوای گریه و اشک شبانه می گیرد


فضای جان مرا در غیابت ای مه روی

نوای و صوت حزین ترانه می گیرد


دروغ گفتم عزیزم

نه اشک میریزم نه نوحه میسازم

دلم هوای صدایت اگر کند دستم

برای کامروایی شماره می گیرد


و آن طرف خط تویی که قلبت زود

سراغ حال من از من دوباره می گیرد


بدان که جان من آرام با تکلم توست

عجالتا نرو .... حرفم زمان نمی گیرد


صدای گرم تو را دوست دارم اما حیف

ز من همه اش را پس از کمی صحبت

شلوغ بازی و کار زمانه می گیرد...


و بای . و قطعی. صدای ممتد بوق

چرا زمان سپری شد و فرصت از کف رفت؟

دلم همیشه پس از آن دوباره می گیرد

دی ماه 1388

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 18:38 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
از نخستین نگاه پرهیزم
پیش عشق از گناه پرهیزم
تو چه داری که من برابر تو
از نگاهی به ماه پرهیزم؟
[ پنجشنبه هفتم مهر 1390 ] [ 19:9 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
باز می خواهد که دلداری کند
طره مویش٬ سبکباری کند

پیچ و تابی بر بلورین گردنش
قصد دارد تن ز جان  عاری کند

رقص رقصان٬ دست افشان می دود
پیش چشم خلق بازاری کند

دست من سرشار خواهش٬صد دریغ
یار کی خواهد مرا یاری کند؟

عشوه کم کن فتنه مردم فریب
دلبر ما کی جفاکاری کند؟

گفت بعد از هجر او رنج فراق
سهل می آید٬ چو دشواری کند

خاک پایش طوطیای چشم شد
تا دوچندان در پی اش زاری کند

تیره چشم از هجر و او گفت از جفا:
سرمه چشمت سیه کاری کند

دست بر دامن فشاندم کای رفیق
بعد تو شهری عزاداری کند

زود بود :آمد ملک از عرش رب
یوسف ما را خریداری کند.

[ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 21:6 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
یکسال گذشته و درگیری های این زندگی هنوز نذاشته برگردم

دیگر امیدی نیست..

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 12:41 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

دوباره حس گم شده، میان گریه های من

خدا کند کسی مرا، بخواهد از برای من

 

 تو مهربان، نشسته ای، به گوشه ای و دلخوری

و اعتنا نمیکنی به اشک و ناله های من 

 

به چشمهای روشنت، قسم که دوست دارمت

ولی سکوت می شود، گهی ز غم صدای من

 

تمام جسم و جان من، برای تو فدای تو

چه فرق میکند تورا، وجود یا فنای من؟

 

نگاه کن مرا، مه ام، به یک نگاه زنده ام

بگو که رنگ میدهد ،  به پیش تو حنای من

 

چه شکوه ای ز خود کنم؟ منی که سر به پا بدم؟

چه "دانه چیدنی" شده، صلای من خدای من (1)

 

تو سرد می شوی ولی، دلم همیشه روشن است

که صبح سایه افکند، به روی سر همای من (2)

 ==================================================

(1)پيامبرصلي درباره شخصي که با شتاب زدگي، نماز مي خواند، فرمود: عمل اين شخص مانند نوک زدن کلاغ بر زمين براي برچيدن دانه است.

(2)هما:پرنده سعادت

 

[ پنجشنبه چهارم شهریور 1389 ] [ 15:10 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
برای او که در اوج ناامیدی نه میتوانست و نه میخواست ببیند...

به گوشش بخواندیم :"ما با توایم"
سر حرف ما را شنیدن نداشت

نشستیم و بر ناله اش اشک ریز
ولی دردی از قلب او برنداشت

سرودی بخواندیم و بیدار باش،
و او قصد بیدار گشتن نداشت

هراسان به هرسو دوان، میدوید
درنگی،نفس راست کردن،نداشت

فرو مانده در بازی روزگار
ولی قصد بیرون کشیدن نداشت

صدایش نوایی بدون امید
و دستش کمکهای ما را نخواست

دلش را به دریای پرتاب زد
و روحش هوای رمیدن نداشت

چنان بی نوا زار و افسرده بود
تو گویی که مهرش دمیدن نداشت

برفتیم و گفتیم:"ما با توایم"
که این راه را تک برفتن خطاست

بر او شمع دادیم و راهی نشان
ولی چشم او سوی دیدن نداشت.

بهمن 85
[ چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389 ] [ 1:12 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
نسخه ی اتوکشیده ی شعر قبل تر !!!!!!!




ای جمعه ها قربان تو 
فخر خدا ایمان تو 
انجام من فرمان تو 
جانم فدای جان تو 


"درهای جمعه بسته و 
دلهای مردم خسته و 
 از قلبها حق رسته و 
آیینه ها بشکسته و 

دشمن فراوان لشکر و 
ایمان ما هم ابتر و  
مظلوم دین برتر و  
امن یجیب المضطر و 

اینجا رضا (ع) در غربت و 
وارونه دین امت و 
در فهم حقش بدعت و
قرآن برای زینت و

یاسین به مَدّـ ممتد و
کو آیه ی نهی از بد و
سبحانک یا ایزد؟ و
مخلوط هر نیک و بد و

گشته هنر طنازی و
دشمن ز اینها راضی و 
نفس است بر ما قاضی و 
این است رسم بازی و 

دلها ز یادت عاری و 
کار همه بیکاری و 
دستان مردم خالی و 
شرک است هر سو جاری و 

دیگر کسی پیمانه و 
کوی و بر میخانه و 
حتی نشان از خانه و
جانانه میداند مگر؟" 

دستی به سوی آسمان   
دیگر ندیدی،   الامان 
کی میهمان منتظر 
ناخوانده می آید ز در؟؟ 

[ سه شنبه هجدهم خرداد 1389 ] [ 1:14 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
شعرت را میخواهی که فریاد زنی

همچون تمامی بی قانونی های آشکار

صدایت را مبندند.

چه زمانه ای شده

حصارهای واقعی در دنیای مجازی هم راحتت نمیگذارند

همیشه یک جای حرفت بد است

همیشه بخواهی نخواهی انگشتت -ولو با 180 درجه اختلاف- به سمت آنها نشانه رفته.

در دنیای پرهیز و گریز

همیشه مشکوکیم.

"شعرت بودار است آقا..

عوضش کن..

طوری که به قامت اتوکشیده کسی برنخورد

طوری که هرکی آن را میخواند حالیش شود دنیای ما پاک است"

چه خیال باطلی

قرن 21 است آقاجان

بچه ها بزرگ شده اند

با آبنبات های چوبی نمینشینند پای حرف هرکسی

اینجا تاریخ تکرار میشود

و زمان همیشه آبستن یک حماسه است

من خوب نیستم اما سرم هم درد نمیکند

در فراق تو میگویم که جمعه هایم را به جای ندبه خوانی ات تا ظهر در خوابم

وای اگر صبحی که می آیی چشمانم باز نباشد...

چگونه میتوان شیرینی خواب جمعه را با دیدار رویت قیاس کرد؟


در شعرم همه چیز را خط میزنم

چون من تنها یک بزدل اما عاشقم

تنها همین جمله را نوشتم:

"در فراقت سه نقطه کافیست

..."

[ یکشنبه نهم خرداد 1389 ] [ 11:43 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
ای جمعه ها قربان تو

فخر خدا ایمان تو

انجام من فرمان تو

جانم فدای جان تو


"درهای جمعه بسته و

دلهای مردم خسته و


دشمن فراوان لشکر و

ایمان ما هم ابتر و

مظلوم دین برتر و


عیش جوان عیاشی و

ارشاد ما هم ناشی و


گشته هنر طنازی و

دشمن ز اینها راضی و

سلطان به جای قاضی و

این است رسم بازی و


دلها ز یادت عاری و

کار همه بیکاری و

دستان مردم خالی و

شرک است هر سو جاری و


دیگر کسی پیمانه و

کوی و بر میخانه و

حتی نشان از خانه و

جانانه میداند مگر؟"


دستی به سوی آسمان

دیگر ندیدی،   الامان

کی میهمان منتظر

ناخوانده می آید ز در؟

[ دوشنبه سوم خرداد 1389 ] [ 0:19 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

کاش دلم شیشه بود،میزدمش، می شکست

گریه امان می برید،اشک به رخ می نشست

 

کاش زمین ساده بود ، یا که مزین به تو

بود هویدا به هر ، ناحیه ای عکس تو

 

کاش مرا عشق بود، عقل به کارم نشد

دانش و علمم که هیچ، یاور و یارم نشد

 

کاش مرا در پی ات، خواهش وصل تو بود

عقل و دل چون منی، عشق تویی می ربود

 

خسته شدم، سنگی ام،پر ز هوس، رنگی ام

پیش سفیدان تو، تیره نه، من زنگی ام

 

زندگی ام خالی است، از تب و تابت خدا

می بده نوشت کنم، کن ز حواسم رها

 

قلب مرا نرم کن، دیده ی من اشکبار

دست رسد دامنت، گریه گنم زار زار

 

کاش دلم شیشه بود، با ترکی می شکست

سوی تو میکرد قصد، پیش تویی می نشست

[ یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 ] [ 21:11 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

زیبا ترین صبح

طلوع نخستین چشمهایم بود، در تحدب روشن چشمهایت

وقتی به جای بوسه خورشید، با بوسه تو از خواب برخاستم

وقتی بجای زنگ ساعت ، صدای تو می آمد

و من همیشه تشنه ی شنیدنم

لالایی "دوست دارمت" میل خواب را در من بیدار می کند

زیباترین صبح ؛ خورشید روی تو

بر سرزمین بسترم تابید

و برفهایی را آب کرد که 20 سال پیاپی در من باریده بود...

اسفند 88

[ چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 ] [ 18:41 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

امام رضا به مُو1 نِظَر اگه نکنی فِنا مُرُم

جُلُو همه کِبوترات، کِلاغِ روسیا مُرُم

 

خُب هم وِلایَتیت2 مُویُم، چیم از همو آهو کمَ؟

بَس میشینُم درِ حَرَمِت، بِرِه هَمَه سَدٌِ را مُرُم

 

قول بِت مُدُم بعدِ شِفام، دورِ خِطار خط بیکیشُم

دروغ نگُم،بد نکنُم، از نارفیق سِوا3  مُرُم

 

تویِ دلت دِنُم که چی فِک مُکُنی راجِع به مُو

اما به ای ضَریت قِسَم، بِندِه یِ سربه را مُرُم

 

ای یکبارم نگام کنی، چیزی اَزِت کم نِمِشَه

یه گوشه چِش، یِکم نِظَر، فِدای او چِشا بُرُم

 مُو غیر تو پیش کسی روم نِمِشَه چیزی بُگُم

خوب مِدِنی درد مُو رِ ، دستم بگیر دوا بُرُم

 

روزا مییَ4، سالا5 مِرَه، دِلُم سیاه تر مِشَه باز

نذار تو ای خرتوخری، بی خدا زابه را بُرُم

 

اَزِش بُخواه ای دِلُمِه راه بُبُرَ هرجور مِخَه

کاری کُنَه ای یک نِفَس، پیروی اوصیا بُرُم

 

دلُم پُرَه، اما دیگه وقت نِدِرُم باید بُرُم

چه فایدَه؟ دربست میشینُم، پِیِ کارِ دنیا مُرُم

-------------------------------------

1-من

2-هم شهری

3- جدا

4- می آید

5- سالها

[ جمعه بیستم فروردین 1389 ] [ 17:42 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]

دلم تو را که نبینم بهانه می گیرد

به کنج سینه ام انگار جا نمی گیرد


وچشمهایم اگر بر رخت نیفتد باز

هوای گریه و اشک شبانه می گیرد


دروغ گفتم عزیزم...

نه اشک میریزم، نه نوحه میسازم

دلم هوای صدایت اگر کند دستم

برای کامروایی شماره می گیرد


و آن طرف خط تویی که قلبت زود

سراغ حال من از من دوباره می گیرد


بدان که جان من آرام با تکلم توست

عجالتا نرو .... حرفم زمان نمی گیرد


صدای گرم تو را دوست دارم اما حیف

ز من همه اش را پس از کمی صحبت

شلوغ بازی و کار زمانه می گیرد...


و بای . و قطعی. صدای ممتد بوق

چرا زمان سپری شد و فرصت از کف رفت؟

دلم همیشه پس از آن دوباره می گیرد

[ شنبه هفدهم بهمن 1388 ] [ 15:56 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
دل خوش کرده ام

به اسباب بازی های کودکی

و مینو   - وقتی که او را به جای تمام عروسکهای نداشته ام خریدم-

و من هنوز بچه ام

اگر عروسکم را بگیرند گریه میکنم

اگر دلم مامان بخواهد زار میزنم

اگر همسرم را نبینم اشک میریزم!!

..

بالا نشسته ای تنها

پرقدرت، با صلابت، مهربان

به من نگاه می کنی، نه؟

صدای لبخند پدرانه ات را میشنوم

دست نوازشگر مادرانه ات را حس میکنم

لالایی بخوان برایم

کودک تو هنوز بزرگ نشده

هنوز هم وقتی اسباب بازی هایش را گم می کند جیغ می کشد

کودک تو مغرور است، باورش نشده که به تو محتاج است

شاید هم یادش میرود جای آنها را از تو بپرسد

اسباب دلخوشی ام را کجا پنهان کرده ای ای خدا؟

من دست و پا چلفتی گمشان کرده ام

هنوز فکر میکنم خاله بازی مزه اش بیشتر است از سجاده و قران

مشکلاتم را همه جا جار میزنم

همه میدانند

از هر کی بپرسی

به همه گفته ام الا به تو

بالا را که نگاه میکنم میبینم داری به من میخندی

چرا از من نرنجیدی؟

چرا به سزای ناسپاسیم عقوبتم نکردی؟

میدانم چه میگویی:

"کودک من، دست و پا بزن، و آنگاه که تنها مرا بخوانی آرامش را به تو میبخشم"

و من همیشه لجبازم

...


[ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ] [ 15:8 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
از هوس با من حرف نزن، از تنم،از جسمم
از قلبت بگو
از روح من حرف بزن
با من از عشق سخن بگوی
زیرا که تنها مامن من
آرامشی است که در سایه سار زیبایی های دوست داشتن یافته ام
با من از محبت بگوی
نه از شکل و شمایل گل وجودم
ستایشم کن
اما نه برای آنچه خود در خلقتش بی اثر بوده ام
ستایشم کن
زیرا که من زاده ی عشقم
[ پنجشنبه پنجم آذر 1388 ] [ 12:27 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
فریاد بزن
تمام عقده های در گلویت را فریاد بزن
بگذار تا تمام مردان این سرزمین
از هیبت صدایت بلرزه آیند و به شرم
انانکه وجودت را تنها از برای خود می دانند
و گاه به دلخوشیت تو را
آرام جان می نامند
هرگز زیباترین گوهری که در نهاد توست را نخواهند شناخت
و همواره در تاریکی و غفلت خود سرگردانند
[ سه شنبه سوم آذر 1388 ] [ 9:13 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
هوایی ام

هوایی تویی که روی آسمانی و زمین پست را نظاره میکنی

هوایی ام

مرا ببر به اسمانت، از زمین رها شوم

به انتظار مانده ام .. و مضطرب

که شاید این زمینیان به جای تو

مرا به فکر ماندن و همیشه خاک بودنم بیفکنند

و باز هم دو چشم من 

از آن نگاههای ظاهری

دوباره...گول می خورد

دوباره من تو را ز یاد میبرم

خدا کند بیایی و هوایی ام کنی

چقدر امشب این دلم هوای گریه دارد و

تنم هوای یک پرش

به بام میروم

و دست را دراز میکنم

که ماه را بگیرم و  کمی تو را به خاطر آورم

[ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 14:21 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
امروز اتفاقی یک کلیپ جالب دیدم ... واسه مسلموناست ;)

شاید بد نباشه بهش یک سر بزنین:

http://www.youtube.com/watch?v=McNOK-4Cy7o&feature=player_embedded


[ یکشنبه دهم خرداد 1388 ] [ 18:14 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
بایست!!

به روی دوشمان هنوز

غرورمان نشسته است

نگاه کن ؛ هوا هنوز روشن است

و تک ستاره ای کنون

به بال آسمان نیلی دلت، به روشنی نشسته است

تلاش کن.....غرورمان نمرده است

اگر هنوز خنده ای به گوش دل نمی رسد

بدان غرور سرکشت - هنوز هم- به سرخوشی

به روی شانه ی نحیف و خسته ات نشسته است

و از همان زمان بدان

محبت از تو کوچ می کند

به پاسخ نگاه تو

فقط سکوت می کند

و تک ستاره ای خموش می شود .

ولی

هوا هنوز روشن است

اگر درست بنگری

در آسمان آبی دلت

ستاره ای در انتظار حرکت است

خرداد84

[ جمعه هشتم خرداد 1388 ] [ 16:3 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
تو گر رفیق زبانی کلام پر اثری جو

وگر رفیق پیاله ،شراب معرفتت کو؟


بگو " قسم به محبت،گشوده ام پر و بالی

به قصد دیدن رویت، فقط به رسم رفاقت"..


بگو تو را بشناسم ،به قصد دل بشکستی

چه قفلهای عظیمی که بسته تا به نهایت


ولی به نام که کردی،دلی که روز نخستین

سرشک چشم سیاهت، نموده بود ضمانت؟


چرا؟مگر که چه کردم؟ بریدی از من و دیگر

به گونه ام ندویده ، هنوز برق لبانت


تو دزد بودی و من هم ،چه ناشیانه سپردم

دلم به دست تو اما، فقط به قصد امانت


سکوت پاسخ من نیست، جواب گو،نشنیدم-

مگر به اول دیدار ، هزار گونه فغانت؟


چه خوابها که ندیدم، چه نقشه ها و امیدی

و در تمام خیالم ، تو رنگ پاک صداقت


نگو نگو که ندانم ، اگرچه دل به تو دادم

ولی تو می بری آخر ،امانتم به خیانت


اگر زمانه خریدت ، وکوچ کردی و رفتی

به من نگو که ندانم، و هیچ نام و نشانت

1384/9/17
[ جمعه هشتم خرداد 1388 ] [ 15:55 ] [ فاطمه براتیان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب